‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۸/۰۵/۱۳۸۸


Going

Again: The simplicity of the road depth, the credulity of seeing

Again: Going and not reaching, the torture of understanding

Again: The larynx, throat lump and the canary's dumbness

Moving songlessly in the strait of the cage.

Again: Envy for going and the fear of the pond fish

The strange fear of putrefying in water

This is simply our story: In the darkness of night

Talking of sun and glory of shining

This is simply our story: Surrounded by autumn oppression

Loving blossoms and the desire of growth.

So good: The bright image of day in the darkness of night

So good: The desire for going, going and not reaching


رفتن

دوباره سادگي عمق جاده ، ساده لوحي ديدن

دوباره رفتن و نرسيدن ، عذاب فهميدن

دوباره حنجره و بغض گنگ قناري

به تنگناي قفس بي ترانه جنبيدن

دوباره حسرت رفتن ، هراس ماهي بركه

دوباره بيم غريب در آب گنديدن

همين حكايت ما شد كه در سياهي شب

از آفتاب بگوييم و از شكوه تابيدن

همين حكايت ما شد كه در جفاي خزان

به غنچه دل بسپاريم و ميل روييدن

خوشا به تيرگي شب خيال روشن روز

خوشا هواي رفتن و رفتن و نرسيدن

۷/۲۸/۱۳۸۸

شعری زیبا از شکسپیر


That time of year

That time of year thou mayst in me behold
When yellow leaves, or none, or few, do hang
Upon those boughs which shake against the cold,
Bare ruin'd choirs, where late the sweet birds sang.
In me thou seest the twilight of such day
As after sunset fadeth in the west,
Which by and by black night doth take away,
Death's second self, that seals up all in rest.
In me thou see'st the glowing of such fire
That on the ashes of his youth doth lie,
As the death-bed whereon it must expire
Consumed with that which it was nourish'd by.
This thou perceivest, which makes thy love more strong,
To love that well which thou must leave ere long.


آن وقت از سال

آن وقت از سال كه تو مرا نظاره گری
فصلی ست كه برگهاي زرد، يا هيچ، يا تعداد كمي
بر روي شاخه هاي لرزان از سرما، خالي از نغمه سرایان آويزانند
جائي كه زماني پرندگان آواز سرمي دادند.
در من سوسوي چنان روزهائي را مي بيني
نوري كه بعد از غروب در باختر گم مي شود
و نم نم شب سياه سايه مي گستراند و
برادر مرگ را در آن سیاهی میزبان می شود
.
در من شعله چنان آتشی را می بینی
که در خاکسترش جوانی من خفته ست
چون آخرین نفسها؛
و سرانجام از پا در خواهد آورد آنچه را که به وی بال و پر داده ست.
سالهای زیادی را به باد باید داد
تا عشقی چنین یابی
که گر درک کنی عشقت سوزان تر خواهد گشت.

۶/۱۴/۱۳۸۸

شعر

The Fly

Little Fly,

Thy summer's play

My thoughtless hand

Has brush'd away.

Am not I

A fly like thee?

Or art not thou

A man like me?

For I dance,

And drink, & sing,

Till some blind hand

Shall brush my wing.

If thought is life,

And strength & breath,

And the want

Of thought is death;


Then am I

A happy fly,

If I live

or if I die.

WILLIAM BLAKE
مگس کوچک

مگس کوچک
بازی تابستانت را
دستان بی فکرم
به هم میزند

آیا من نیز
چون تو مگسی نیستم؟
و یا تو همچو من
انسانی نیستی؟

که من می رقصم
مینوشم و آواز سر میدهم.
تا بلکه دستی پنهان
بالهایم را جلا دهد

گرتفکر و تنفس و نیرو
حیات است
و نبود تفکر
مرگ است


پس آیا من
مگسی شادمان خواهم بود
اگر زندگی کنم
یا اگر بمیرم

۶/۰۳/۱۳۸۸


Not Waving But Drowning (Stevie Smith 1903-71)
Nobody heard him, the dead man,

But still he lay moaning:
I was much further out than you thought
And not waving but drowning.

Poor chap, he always loved larking

And now he's dead

It must have been too cold for him his heart gave way,

They said.

Oh, no no no, it was too cold always

(Still the dead one lay moaning)

I was much too far out all my life

And not waving but drowning.

دست تکان نمی دادم بلکه داشتم غرق می شدم

هیچ کس صدایش را نشنید صدای فردی را که مرد

و این شکایت مرد مرده است:
دور تر از آن بودم که شما می پنداشتید
دست تکان نیمدادم بلکه داشتم غرق می شدم

آنها می گفتند:

بیچاره، تفریح رو خیلی دوست داشت

و الآن مرده است

آب خیلی سرد بوده و قلبش ایستاده

آه نه نه، همیشه (زندگی) سرد بود

(هنوز مرده نالان است)

همیشه از زندگی دور بودم

دست تکان نمیدادم بلکه داشتم غرق میشدم.


۵/۲۵/۱۳۸۸

شعر


How do I love thee? Let me count the ways.
I love thee to the depth and breadth and height
My soul can reach, when feeling out of sight
For the ends of being and ideal grace.
I love thee to the level of every day's
Most quiet need, by sun and candle-light.
I love thee freely, as men strive for right.
I love thee purely, as they turn from praise.
I love thee with the passion put to use
In my old griefs, and with my childhood's faith.
I love thee with a love I seemed to lose
With my lost saints. I love thee with the breath,
Smiles, tears, of all my life; and, if God choose,
I shall but love thee better after death.

Elizabeth Barrett Browning


چگونه دوستت می دارم؟ بگذار تصویرش کنم:

ترا به عمق و وسعت و بلندائی
که روحم توان رسیدن دارد دوست می دارم، ورای آنچه چشم تواند دید
تا پایان هستی و نهایت نیکی.

دوستت می دارم چون ضروری ترین احتیاجات زندگی
چون آفتاب، چون سوسوی شمع.

دوستت می دارم آزادانه، چون تلاش انسان برای رسیدن به حق.

دوستت می دارم خالصانه، چون عبادت.

دوستت می دارم با تمام احساسی

که در اندوه دیرینه نهفته ست، با صداقت کودکانه.

دوستت می دارم با عشقی که گویی از دست رفته بود

با معصومیت از دست رفته.

دوستت می دارم در هر نفس، در هر لبخند و اشک زندگی.

و آنگاه که خداوند فراخواندم

در دنیائی دیگر قلبم بازهم تنها برای تو خواهد تپید

اما با عشقی سوزان تر.


۵/۲۲/۱۳۸۸

شعر


If nature has made you a giver, your hands
are born open, and so is your heart.
And though there may be times when your hands
are empty, your heart is always full, and you
can give things out of that.
~Frances Hodgson Burnett, A Little Princess

اگر طبیعت ترا بخشنده ساخته است
نه تنها دستانت که دست و دلت با هم باز است
و گرچه گهگاهی شاید دستانت خالی باشد
اما قلبت همیشه پر است
و میتوانی از قلبت ببخشی.

۵/۰۴/۱۳۸۸

دلتنگی


You've left, and I'm not Ok.
Yet, I don't have an unshaved face
or holes in my shirt.
I don't pass the nights sleepless
Don't walk under the stars.

You've left, and I'm not Ok.
Yet, I didn't take shelter in a temple
or even mumble day and night.
I didn't admitt myself in the hospital
I wasn't gonna escape the site.

You've left, and I'm not Ok.
Yet, I didn't take a handful sleeping pills
or try to jump off the roof.
I didn't touch any electric cable
Don't hang around railtracks.

You've left, and I'm not Ok.


رفتی و حالم خوش نیست
گرچه به هم ریخته نیستم
و جامه ام پوسیده نیست
گرچه بیخوابی نکشیدم
و زیر اسمان پر ستاره پرسه نزدم

رفتی و حالم خوش نیست

گرچه به معابد پناه نبردم
و روز و شب با خود سخن نگفتم
به بیمارستان نرفتم
و یا پا به فرار نگذاشتم

رفتی و حالم خوش نیست
گرچه مشتی قرص نخوردم

از پشت بام خود را نیانداختم
به سیم برق دست نزدم
و اطراف ریل پرسه نزدم

رفتی و حالم خوش نیست

۵/۰۱/۱۳۸۸

این سرزمین من است که می گرید


ارغوان هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) -

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

۴/۲۷/۱۳۸۸

ساعتها


clocks

Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go

ساعتها

چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانه‌ای، همان خانه‌ای که می خواستم بدان برگردم

۴/۲۵/۱۳۸۸

ساحل


One day I wrote her name upon the strand

One day I wrote her name upon the strand,
But came the waves and washed it away:
Again I wrote it with a second hand,
But came the tide, and made my pains his prey.
Vain man, said she, that dost in vain assay
A mortal thing so to immortalize!
For I myself shall like to this decay,
And eek my name be wiped out likewise.
Not so (quoth I), let baser things devise
To die in dust, but you shall live by fame:
My verse your virtues rare shall eternize,
And in the heavens write your glorious name;
Where, whenas death shall all the world subdue,
Our love shall live, and later life renew.

Edmund Spenser


روزي نامش را بر روي شنها نوشتم


روزي نامش را بر روي شنها نوشتم
اما موج آمد و آنرا شست:
دوباره نوشتم
اما جذر و مد شد و درد مرا شكار خود ساخت.
وي گفت: اي انسان خودبين، بيهوده مي كوشي
تا چيزي فاني را جاويد كند!
آه من خود اين فنا شدن را دوست مي دارم
و همچنين محو شدن نامم را.
( من گفتم) اما نه، بگذار تا در مه نامت از ميان رود:
چرا كه تو خود جاويداني.

تنها شعر من تقواي بي نظيرت را جاويد خواهد كرد،
و در آسمانها نام با شكوهت را خواهد نوشت:
جائي كه مرگ، جهانيان را مقهور خود مي كند،
عشقمان زنده خواهد ماند و در آسمانها تكرار خواهد گشت.